تبليغاتX
کی رود از خاطر من آخرین بوسه شبی در زیر باران

آخرین بوسه شبی در زیر باران...

كي رود از خاطر من آخرين بوسه شبي در زير باران...

کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم...

که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم...

امروز با دوست صمیمی ام دیدمش.... چه دنیای بی رحمی...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت5:11 بعد از ظهرتوسط امیر | |

چقدر خوب و راحته که آدم تنها باشه

وقتی می نویسه بدونه داره برای خودش می نویسه و کسی نوشته اشو نمی خونه

مخصوصا تو دنیای امروز...

هی خدا

دلم می خواد غمی رو که توی دلم هست انتقال بدم ولی حیف...

شاعر خیلی قشنگ می گه : گ بزن که سوز دل به ساز می گویی...."

دیگه مثل گذشته از دنیا لذت نمی برم...

نمی دونم چرا

هیچی نمیتونه خوشحالم کنه

با اینکه خدا نعمتهای بزرگی مثل سلامتی چهره ی زیبا استعداد موسیقی و خیلی چیزهای دیگه بهم داده

شاید من خیلی ناشکر باشم

ولی واقعا جای دست های گرمی که بتونم باهاش به آرامش برسم و بتونم بهش اعتماد کنم رو توی زندگیم خالی می دونم

متاسفانه امروزه همه و همه تو فکر پول هستن

فقط پول

اول پول بهد انسانیت

همه زیبایی های زندگی رو فراموش کردن.هیچ کس کسی رو از ته دل دوست نداره

و هرکس پای منافع خودش بیاد وسط قید همه چی رو می زنه...

خدایا آیا زندگی این روزای من یه امتحانه؟

پس کمکم کن ازین امتحان سخت و تلخ سربلند بیام بیرون...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت11:51 بعد از ظهرتوسط امیر | |

Aziz tarin soghatie, ghobare pirahane to...

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت11:57 بعد از ظهرتوسط امیر | |

سلااااااااام!

بچه ها امروز یه اتفاق جالب افتاد!

گفتم واسه شما هم بنویسم شاید واستون جالب باشه.

قبل از هرچیز یه گله دارم نسبت به بیشتر شما یار و یاوران گرامی!

بابا شما همش دارین میپرسین امیر کجاس امیر کجاس؟!

چرا هیچکی مارو جزو آدم حساب نمیکنه؟!

بعد میگن چرا آمار معتادا رفته بالا!

همین کارارو میکنین بچه میره معتاد میشه دیگه!

بیخیال!

خلاصه امروز آقا امیر قرار بود بیاد خونمون به سینا (داداش بزرگم) پیانو یاد بده.

لحظه ای که زنگ در به صدا اومد و مامانم در رو باز کرد والا حضرت با چهره ای مغرور و در هم تنیده (!) وارد خونمون شد فهمیدم امروز یه روز عادی نیست!

خلاصه امیر و سینا داشتن پیانو میزدن که یهو من پریدم تو!

سینا کلی دعوام کرد ولی من کوتاه نیومدم و توی اتاق موندم!

کلی کیف کردم!

دادشم که تا دوسال پیش فقط خاک های روی پیانوی بابام رو پاک میکرد حالا یه پیانیست حرفه ای شده!

خلاصه سینا تلفنش زنگ خورد رفت بیرون که من و آق امیر تنها شدیم !

امیر از وبلاگش پرسید که اوضاع چجوره و اینا منم نظرات خصوصی تونو واسش توضیح دادم

بعد هون اتفاقی که واسش این پستو نوشتم افتاد

وقتی توضیح دادن نظراتتون تموم شد امیر رو کرد به من و گفت:

شیما یه حرفی رو میزنم سعی کن همیشه یادت باشه

گفتم اکی بگو

گفت : ارزش هر کس ۱۰ سال بعد از مرگش معلوم میشه...

اینو که گفت میخ شدم به صندلیم

یهو رنگم پرید. دیگه نفهمیدم امیر کی رفت

هنوز هم دارم رو حرفش فکر میکنم.

خدا کنه خودش این پست رو نخونه. چون فک کنم پدرمو در بیاره!

ولی بچه ها جدی یه تفکرات باحال تو زندگیش داره که من خیلی حال میکنم باهاشون!

نتیجه ی اخلاقی: بابا! مارو هم جزو آدم حساب کنید !

دوستون دارم

فعلا

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت1:37 قبل از ظهرتوسط امیر | |

سلااااااااااااااااااااام!

من برگشتم!

الآن همتون کللللی کف کردین آره؟!

همه خوشحال و خندون؟!

به به!

خجالتم خوب چیزیه ها!

یه مسواکی هم بزنید ضرر نداره بخدا!

ولی این خنده تون بهم روحیه میده !

smile cat

آخی این آخریه چرا داره خجالت میکشه؟!

فک کنم چون گذاشتمش کناره یه آقا پسره خندون!

بزار ببینیم کنار کس دیگه ایی هم بزاریمش خجالت میکشه باز؟!

دیدین میگم؟!

گذاشتمش کنار یه آقا پسر خوشکل و خوشتیپپپ روش باز شد!

به به!

آدم باید اینجوری باشه ها!

الآن همه کف کردید من برگشتم؟!

الآن یه چیزی میگم مثل آب هست میریزی روی کف حباباش میترکه ها!

اون جوری بشید!

من امیییییییییر نیستم!

من شیما هستم

دختر خاله ی مامان امیر!

اون این وبلاگ رو سپرده به من

منم با افتخار وبلاگ خودمو حذف کردم اومدم اینور!

امیر گفته چیزی در مورد خودش اینجا ننویسم

منم روی چشم میزارم!

واقعا دم امیر گرم!

البته مطمئنم که میاد به وبلاگش سر میزنه.پس میگم امیر دمت گرم!

۱۹۸ نظر خصوصی!

خیلی دمت گرم!

البته از نظر من عجیب نیست. چون امیر کلا از نظر شخصیتی آدم دوست داشنیه.

بابا روی من حساب بد نکنید!

الآن همه دارن فکر میکنن که من تور پهن کردم واسه امیر آقا! نه؟!

ولی اینجوری نیست

من ۵.۶ سال از امیر کوچیکترم.

یه سوال!

با ادامه ی کار من توی وبلاگ موافقین یا نههههه؟!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت0:58 قبل از ظهرتوسط شیما (دختر خاله ی مامان امیر!) | |

میگن همیشه آدم از بلایی که میترسه سرش میاد

همیشه از این میترسیدم یه روز با اشک بلاگفا رو ترک کنم...

اما سرم اومد

احتمالا شما فردا صبح که این نوشته رو میخونید من دیگه اینجا نباشم

۱۱ ماه منتظر یه همچین موقعی بودم

منتظر یه اتفاق

به خاط این اتفاق من شاعر هم شدم

اما بلاخره این اتفاق افتاد

حالا من دارم میرم با یه دنیا امید

با یه دنیا دلتنگی

با یه دنیا غم

با یه دنیا سواله بیجواب

اشک اجازه ی نوشتن نمیده...

نمیدونم خدا برای چی من رو اینجوری آفرید

کاش دل من هم مثل خیلی های دیگه دوست داشتن رو یاد نمیگرفت

اما بلاخره باد به کلبه ی ویرونه ی دل ما هم رحم نکرد

دوستای من شما بهترین دوستای دنیا هستید

بهترین

امیدوارم من رو به خاطر بدی هام ببخشید

خوشبختانه وبلاگم زیاد محبوب نبود

وگرنه باید از خیلی ها حلالیت میگرفتم

عجب دنیای کوچیکی

یه روز یکی از بهترین دوستام از بلاگفا رفت امروز خودم

عاشق همتون هستم بخدا...

دوست نادیده ی شما

امیر...

"ابري نيست .
بادي نيست.
مي نشينم لب حوض:
گردش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب.
پاكي خوشه زيست.

مادرم ريحان مي چيند.
نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر.
رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط.

نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد.
پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست.
چيزهايي هست ، كه نمي دانم.
مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد.
مي روم بالا تا اوج ، من پر از بال و پرم.
راه مي بينم در ظلمت ، من پر از فانوسم.
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت.
پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج.
پرم از سايه برگي در آب:
چه درونم تنهاست.

چه درونم تنهاست"

goodbye

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت2:7 قبل از ظهرتوسط امیر | |

چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي ،
مرد گاري چي در حسرت مرگ.

عشق پيدا بود ، موج پيدا بود.
برف پيدا بود ، دوستي پيدا بود.
كلمه پيدا بود.
آب پيدا بود ، عكس اشيا در آب.
سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حيات.
شرق اندوه نهاد بشري.
فصل ول گردي در كوچه زن.
بوي تنهايي در كوچه فصل.

دست تابستان يك بادبزن پيدا بود.

سفر دانه به گل .
سفر پيچك اين خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاك.
ريزش تاك جوان از ديوار.
بارش شبنم روي پل خواب.
پرش شادي از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت كلام.

جنگ يك روزنه با خواهش نور.
جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد.
جنگ تنهايي با يك آواز:
جنگ زيبايي گلابي ها با خالي يك زنبيل.
جنگ خونين انار و دندان.
جنگ "نازي" ها با ساقه ناز.
جنگ طوطي و فصاحت با هم.
جنگ پيشاني با سردي مهر.

******

پرده را برداريم :
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.
چيز بنويسد.
به خيابان برود.

ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت.

كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ،

Sohrab

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت11:49 بعد از ظهرتوسط امیر | |

سلام دوستای خوبم

من یه وبلگ آموزشی راه انداختم که قصد دارم توی اون موسیقی رو به علاقه مندان بصورت کاملا تضمینی و کاملا دوستانه و کاملا رایگان آموزش بدم

فقط کافیه توی فرم نظرات وبلاگ جدیده ساز مورد علاقه تونو به من بگید

اکثریت هرچی شد همونو آموزش میدم

نظر خودم گیتاره

چون هم ساز فوق العاده ایه  وهم ساز تخصصی خودمه

از لحاظ آموزش مطمئن باشید

من فارغ التحصیل رشته موسیقی ام.

www.Gitarema.Blogfa.CoM

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت0:49 قبل از ظهرتوسط امیر | |

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

sohrab sepehri

تقدیم به دوستای خوبم

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت11:51 بعد از ظهرتوسط امیر | |

سلام دوستای خوبم

یه چند وقت پیش به یکی از دوستام قول دادم با پیانو یه آهنگ به افتخارش بسازم بدم بزاره توی بلاگش

اونم خیلی خوشحال شد و تشکر کرد

اما از بخت بد ۲ روز بعدش استاد چندین ساله ی پیانوم فوت شد

خلاصه ما هم یه ضربه ی روحی شدید خوردیم و تا همین دیروز من اصلا دست به پیانوم نزده بودم

تا اینکه چند روز پیش دوستم واسم کامنت گذاشته بود که " امیر جان ما رفتیم و آخر هم برامون آهنگه رو نساختی... خداحافظ برای همیشه..."

رفتم توی بلاگش دیدم نوشته واسه همیشه از بلاگفا رفته

امیدوارم منو درک کنه و ببخشتم

این شعر رو هم اگر چه ناقابل برای اون گفتم:

 

من با تو عهدي بسته بوده ام

ليك عهد و پیمان را شكستم

 

تو مي گفتی كه باهم ما قدح نوشيم

 من اما سبوي ساغرت را شكستم

تو در آخر نگاهم را طلب كردي

من اما حرمت جانان شكستم

تو چشمت آئينه ي مهر و وفا بود

من اما آئينه را در هم شكستم

تو كه جز من نداشتي فكر در سر

من اما با دو صد سردي غرورت را هم شكستم

تو رفتي بي صدا اما چه ساده

من آرام و بي صدا در خود شكستم...

دوستان عزیزم اگه دوست داشتید منو تو یاهو اد کنید

ممنون

این روزا زیاد میام یاهو حوصلم سر میره

ممنون

DJ.MAXX6@YAHOO.COM

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت0:51 قبل از ظهرتوسط امیر | |

سلام دوستان

بازم یه دست نوشته از خودم

منو ببخشید اگه شعرام وزن درستی نداره

چون من یه آهنگ سازم نه شاعر. ممنون

اگه نظرتون رو هم بدونم بهم روحیه میده

ياد باد دوران بچگی

ياد باد

مي دويديم هر دو باهم

غرق در شور و نشاط...

 

من به فكر عيدي بابا

تو به فكر دو عروسک

من به فكر كفش و شلوار

تو به فکر نقل و پشمک

 

عيد ما پر ز شور و شوق و تفريح

دل ها خالي از بغض و دورنگي

 

عید ها از پس هم آمد و رفت

بي خبر از بوي عشق

مردمان بي مهري خود را

مي گذارند در حساب سرنوشت

 

من دلم كرده هواي آن چنان روزي

با تو تنها

پر گشاييم و روی در آسمانها

بيخبر از حال دنيا

 

بيخبر از حال دنياي قفس

خالي از حرص و هوس

روي ابرها لانه سازيم

هردو عاشق . هم نفس...

alones

+نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت11:39 بعد از ظهرتوسط امیر | |

صبح ها نان و پنيرك بخوريم.

و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام.

و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت.

و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد

و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست

و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند.

و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد.

و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون.

و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت.

و اگر خنج نبود ، لطمه ميخورد به قانون درخت.

و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت.

و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد.

و بدانيم كه پيش از مرجان خلائي بود در انديشه درياها.


و نپرسيم كجاييم،

بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را.


و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست.

و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است.

و نپرسيم پدرهاي پدرا چه نسيمي، چه شبي داشته اند.

پشت سر نيست فضايي زنده.

پشت سر مرغ نمي خواند.

پشت سر باد نمي آيد.

پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است.

پشت سر خستگي تاريخ است.

پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسكون مي ريزد.

لب دريا برويم،
تور در آب بيندازيم
و بگيريم طراوت را از آب.

ريگي از روي زمين برداريم
وزن بودن را احساس كنيم.

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
(ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين،
مي رسد دست به سقف ملكوت.
ديده ام، سهره بهتر مي خواند.
گاه زخمي كه به پا داشته ام
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است.
گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونه يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است.)

در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم.

پرده را برداريم :
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.
چيز بنويسد.
به خيابان برود.

ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت.

 

sivhf

 

كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ،
كار ما شايد اين است
كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم.
پشت دانايي اردو بزنيم.
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم.
صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم.
هيجان ها را پرواز دهيم.
روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي".
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.
نام را باز ستانيم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.

كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم.

كاشان، قريه چنار، تابستان 1343

+نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت7:43 بعد از ظهرتوسط امیر | |

سلام به دوستان عزیزم

یکی از بیننده های عزیز یه تکه شعر از سهراب برام گذاشته بود بعنوان کامنت

دیدم حیفه که شعر کاملش رو واستون نزارم

اینم از شعر کامل:

من نمي دانم

كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.

و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.

گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.

واژه ها را بايد شست .

واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.

sohrab sepehri

 

چترها را بايد بست.

زير باران بايد رفت.

فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.

با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.

دوست را، زير باران بايد ديد.

 

عشق را، زير باران بايد جست.

زير باران بايد با زن خوابيد.

زير باران بايد بازي كرد.

زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت

زندگي تر شدن پي در پي ،

زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.


رخت ها را بكنيم:

آب در يك قدمي است.


روشني را بچشيم.

شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را.

گرمي لانه لكلك را ادراك كنيم.

روي قانون چمن پا نگذاريم.

در موستان گره ذايقه را باز كنيم.

و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.

و نگوييم كه شب چيز بدي است.

و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ.


و بياريم سبد

ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز.


ادامه دارد (پست بعدی)

+نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت1:6 بعد از ظهرتوسط امیر | |

سلام به دوستای خوبم!

امروز واستون یه نقاشی گذاشتم از سهراب!

آخه بیشتر فکر میکنند سهراب فقط شاعر بوده

ولی سهراب خودش هم میگه:

{گاه گاهی قفسی میسازم با رنگ

میفروشم به شما...}

تقدیم به شما:

 

sohrab sepehri

+نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت12:30 بعد از ظهرتوسط امیر | |

نيمه شب بازهم ياد از تو ميكند اين دل تنها

سوز سردي ميوزد يادآور دلتنكي شب ها

 ياد باد آن روزگاران را ياد باد...

 تو كنار من،من اما غافل از عطر وجود تو

 تو نگاهت در نگاه من، من اما غافل از برق نگاه تو

 با تو شب ها زير باران مي دويديم

بيخبر از حال شب زنده نگه داران

 صحبت عشق فراوان ما دو عاشق بود

 بر سر هر دشت و كوه و عاشق و معشوق و دلداران...

رفتي اما خاطر تو تا ابد مهمان اين قلب است

 كي رود از خاطرمن آخرين بوسه شبي در زير باران...

ياد باد آن روزگاران را ياد باد...

امشبم را در ياد تو به سحر خواهم رسانيد

عاشقان را ميدهم سوگند

 بي خبر از حال ما شب زنده نگه داران در كنار يار زير باران ها نمانيد...

عشق من پر زد و بگريخت و نيامد دگر حتي در خيالم

 من اما در چه حالي

همچنان در ياد و فكرش شب ستاره ميشمارم...

rainy night

امیر

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت11:42 بعد از ظهرتوسط امیر | |

باز باران
باز تر شدن خاك اقاقي
باز شوق ديدار دو دوست
باز بازي چترهاي رنگين
باز شورش معشوق رنگارنگ
ديدن دوست در زير باران
زير باران بايد رفت
عشق را در بوي باران بايد جست
معرفت را در نگاه باران بايد خواند
زير باران بايد رفت
زير باران تك و تنها
سردي اين شهر تاريك
كوچه هاي عشق و حسرت
دل به دل بايد كه سر زد
در پی يك جو محبت
من زير باران با تو بودن را
در سر و دل ميبرورانم
اما...

rainy night

نم نم باران
مي خورد بر گونه ي خيسم
به شوق ديدن چشم سياهت
زير باران مي نويسم
كاش كسي در پی باران بود
كاش كسي عاشق باران میشد
من ولي عاشق بارانم
چون به همراه هر يه قطره
چشم براهت مينشانم
كاش بياييم عاشق باران شويم
چشم ها را با آب باران بايد شست
باران را جور دیگر بايد ديد
زير باران بايد رفت...

امیر

+نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت11:48 بعد از ظهرتوسط امیر | |

در باغی رها شده بودم.
نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید.
آیا من خود به این باغ آمده بودم؟
و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟
هوای باغ از من می گذشت
و شاخ و برگش در وجودم می لغزید
آیا این باغ
سایه ی روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود؟

ناگهان صدایی باغ را در خود جای داد
صدایی که به هیچ شباهت داشت.
گویی عطری خودش را در آینه تماشا میکرد.
همیشه از روزنه ای ناپیدا
این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود.
سرچشمه ی صدا گم بود.

من ناگاه آمده بودم.
خستگی در من نبود.
راهی پیموده نشد.
آیا زندگی ام پیش از این فضایی دیگر داشت؟

ناگهان رنگی دمید:
پیکری روی علف ها افتاده بود.
انسانی که شباهتی دور با خود داشت.
باغ در ته چشمانش بود
و جای پای صدا همراه  تپش هایش...
زندگی اش آهسته بود.


وزشی برخاست...
دریچه ای بر خیرگی ام گشود
روشنی تندی به باغ آمد
باغ می پژمرد...
و من به درون دریچه ره می شدم...

 

دوستان عزیز خواهشا خوب به معنای و عمق این شعر دقت کنن
این شعر پر از مفاهیم هست
امیدوارم لذت برده باشین!
بای تا های!

منبع: pianoieman.blogfa.com

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت0:23 قبل از ظهرتوسط امیر | |

سلام به دوستای خوبم!

عزیزان گل بعد از مدتی نیومدن با دست پر اومدم!

آهنگ بسیار زیبای علی لهراسبی تیتراژ فیلم تلویزیونی فاصله ها رو براتون آماده کردم

حتما دانلود کنید

بازم برمیگردم بای!


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت2:8 بعد از ظهرتوسط امیر | |

سلام به دوستای عزیزم
من این پست رو فقط به خاطر پارمیدای عزیزم می نویسم
کسی که قول دادم کمکش کنم و مطمئن باشید این کار رو میکنم
البته من مشکل و سرگذشتشو واستون نمینویسم چون شخصیه
ولی همینقدر بدونید که احتیاج به دعا و کمک داره
البته من کمکش میکنم حتما ولی شما هم دعا یادتون نره
ممنون دوستای خوبم
من این روزا اینقدر سرم شلوغه بخدا که شاید باورتون نشه
اصلا وقت ندارم سرم رو بخارونم چه برسه به آپ
واسه شما که بد نیست! چند روز از دست مضخرفات من راحتید!
همش دور و بر پیانوم هستم
باید چند تا دوره ی تخصصی رو تموم کنم
باید مدرکم رو هر طور شده بگیرم
واسه من هم دعا کنید!
ممنون
باای!

+نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت0:0 قبل از ظهرتوسط امیر | |

سلام دوستای گلم!

اگه توی پیوندهای بلاگم نگاه کنید میبینید ۲ تا بلاگ جدید ثبت کردم!

میخام از تمام دوستام دعوت کنم توی پست کردن این دوتا بلاگ بهم کمک کنن

این دوتا بلاگ    بلاگهای خیلی قوی و زیبایی هستن

میتونید برید ببینید

قصد من بیشتر همدلی بین اعضاست

هرکس دوست داشت حتما حتما توی فرم نظرات بهم بکه

ممنوووووووووووووووووووووووووووووووووووووون

بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت3:44 بعد از ظهرتوسط امیر | |

دوستان عزیزم سلام.
شعری برایتان گذاشتم از فروغ فرخزاد (خدایش بیامرزد) از کتاب دیوار
دوستان خوبم این شعر به نظر من اوج احساسات یک آدم هست
اگه بخوام توی یک کلمه توصیفش کنم میگم فوق العاده.... همین
خواهش میکنم اگه دوست دارید کپی کنید ذکر منبع یادتون نره
ممنون

 

با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه میخواند
نیمه شب در کنج تنهایی:

بی گمان روزی ز راهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
میخورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور باد پیمایش

می درخشد شعله ی خورشید
بر فراز تاج زیبایش
تار و پود جامه اش از زر
سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر

میکشاند هر زمان همراه خود سویی
باد...پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقهِ موی سیاهش را

مردمان در گوش هم آهسته میگویند
"آه...او با این غرور و شوکت و نیرو"
"در جهان یکتاست"
"بی گمان شهزاده ی والاست"

دختران سر میکشند از پشت روزن ها
گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان و پر غوغا
در طپش از شوق یک پندار


"شاید او خواهان من باشد"


لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا
دیده ی مشتاق آنان را نمیبیند
او از این گلزار عطر آگین
برگ سبزی هم نمیچیند...

همچنان آرام و بی تشویش
میرود شادان براه خویش

مقصد او خانه ی دلدار زیبایش
مردمان آهسته از یکدیگر میپرسند
"کیست پس این دختر خوشبخت؟"

ناگهان در خانه میپیچد صدای در
سوی در گویی ز شادی میگشایم پر
اوست.....آری.....اوست

"آه...ای شهزاده...ای محبوب رویایی
نیمه شب ها خواب میدیم که می آیی"

زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
با نگاهی گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه میبندد

"ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ئی در جام مینائی
آه...بشتاب ای لبت همرنگ خونِ لاله ی خوشرنگ صحرایی
ره بسی دور است
لیک در پایان این ره....قصر پر نور است"

می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
میخزم در سایه آن سینه و آغوش
میشوم مدهوش...

باز هم آرام و بی تشویش
میخورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور باد پیمایش
میدرخشد شعله ی خورشید
بر فراز تاج زیبایش...

می کشم همراه او زیر شهر غمگین رخت
مردمان با دیده ی حیران
زیر لب آهسته میگویند


"دختر خوشبخت...!"

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت3:7 بعد از ظهرتوسط امیر | |

تقدیم به دوستام:

بي تو بودن کار من نيست
تا دلت نرفته برگرد
ما که راهمون يکي بود
چرا جاده مارو گم کرد
بغض تو با گريه ي من
با شکستن وا نميشه
تا تو دستام و نگيري
گم شدم پيدا نميشه
جاده ها رو با خيالم
رج بزن پاي پياده
فکر تنها بودن من
واسه هردمون زياده
خودمو پشت سر تو
توي اين جاده کشيدم
ردتو نمي گرفتم
به خودم نمي رسيدم
تو کنار من يه کوهي
من کنار تو يه دريام
ما رو با هم آرزو کن
با تو من تمام دنيام...

دوستای عزیزم منتظر باشید که من دوباره برمیگردم...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت11:47 بعد از ظهرتوسط امیر | |

دوستان عزیزم امروز دوتا غزل ناب شیرازی واستون گذاشتم از حضرت حافظ.

واقعا غزلیات نابی هستن

امیدوارم لذت ببرین!

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.

درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش
میرود آب دیده ام که مپرس

بی تو در کلبه ی گدائی خویش
رنج هایی کشیده ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده ام که مپرس

سوی من لب چه میگزی که مگوی
لب لعلی گزیده ام که مپرس

همچو حافظ غریب در رهِ عشق
به مقامی رسیده ام که مپرس...

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.


دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
وای از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار
طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وَه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد

ساقیا جام میَم ده که نگارنده ی غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آنکه پر نقش زد این دایره ی مینائی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

برق عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد ...

حافظ

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت3:35 بعد از ظهرتوسط امیر | |

بار خود را بستم
رفتم از شهر
خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک
پُر


من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من
به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله ی مذهب
بالا
تا تَهِ کوچه ی شک
تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتم
من به دیدار کسی
رفتم در آن سر عشق
رفتم  رفتم تا زن
تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش

تا صدای پُر تنهایی

 

چیزهایی دیدم در روی زمین
کودکی دیدم ماه را بو میکرد
قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
نردبانی که از آن  عشق میرفت به بام ملکوت
من زنی را دیدم ن
ور در هاون میکوفت
ظهر در سفره ی آنان نان بود   سبزی بود   دوری شبنم بود  کاسه ی داغ محبت بود
من گدایی دیدم در به در میرفت آواز چکاوک میخواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز


بره ای دیدم بادبادک می خورد
من الاغی دیدم ینجه را میفهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر...
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن میگفت شما...

من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور
کاغذی دیدم از جنس بهار
موزه ای دیدم دور از سبزه
مسجدی دور از آب
سر ِ بالین فقهی نومید کوزه
ای دیدم لبریز سوال...

قاطری دیدم بارَش انشا
اُشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال
عارفی دیدم بارش تننا ها یه هو

من قطاری دیدم روشنایی می برد
من قطاری
دیدم فقه می برد و چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
من قطاری دیدم
تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشه ی آن پیدا بود
کاکل پوپک
خال های پَر ِ پروانه
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه ی تنهایی
خواهش روشن
گنجشک وقتی از روی چناری به زمین می آید
و بلوغ خورشید
و هم آغوشی زیبای عروسک
با صبح...

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت1:37 بعد از ظهرتوسط امیر | |

اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی
دارم خرده هوشی  سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتر از برگ درخت

دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که در این نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب    روی قانون گیاه


من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه   مُهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها میگیرم
در نمازم جریان دارد ماه    جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتی
میخوانم
که اذانش را باد  گفته باد سر گلدسته ی سرو
من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج

کعبه ام بر لب آب
کعبه ام زیر اقاقی هاست
کعبه ام مثل نسیم   میرود باغ به باغ   میرود شهر به شهر
حجر الاسود من روشنی باغچه است

اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی میسازم با رنگ میفروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهاییتان تازه شود...

سهراب سپهری

 

چه خیالی
چه خیالی
میدانم
پرده ام بی جان است
خوب میدانم حوض نقاشی من بی ماهی است

اهل کاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند به سفالینه ای از خاک سیلک

پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
پدرم پشت زمان ها مرده است
پدرم وقت
ی مُرد آسمان آبی بود
مادرم بیخبر از خواب پرید
خواهرم زیبا شد
پدرم وقتی مُرد پاسبان ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من
پرسید چند مَن خربزه می خواهی؟!
من از او پرسیدم دل خوش سیری
چند؟!

پدرم نقاشی میکرد
تار هم میساخت
تار هم میزد
خط خوبی هم داشت

باغ ما در طرف سایه ی دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود
باغ ما شاید قوسی از دایره ی سبز سعادت بود
میوه ی کال خدا را آن روز  می جویدم در خواب
آب   بی فلسفه
می خوردم
توت  بی دانش می چیدم
تا اناری تَرَکی بر میداشت   دست فواره خواهش میشد
گاه تنهایی صورتش
را به پس پنجره میچسبانید
شوق می آمد  دست در گردن
حس می انداخت
فکر    بازی میکرد
زندگی چیزی بود مثل بارش یک عید  یک چنار پُر سار
زندگی در آن
وقت  حوض موسیقی بود...

سهراب...

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت11:7 بعد از ظهرتوسط امیر | |

 

به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه
هنوزم بین ما شاید یه حسه تازه پیدا شه

یه راهی رو به من وا کن تو این بیراهه ی بن بست
یه کاری کن برای ما اگه مایی هنوزم هست

به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم
من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم

love,love,love 

تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری
تو هم شاید نمیدونی چه احساسی به من داری

گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو میدونم
نگو باید برید از عشق نمیتونی نمیتونم

گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو میدونم
نگو باید برید از عشق نمیتونی نمیتونم


کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری
دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری

شونه ی کی مرهم هق هقت میشه دوباره
از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره

برگ ریزونای پاییز کی چشم برات نشسته
از جلو پات جمع میکنه برگای زرد و خسته

پاییز

کی منتظر میمونه حتی شبای یلدا
تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا

کی از سرود بارون قصه برات میسازه
از عاشقی میخونه وقتی که راه درازه

کی از ستاره بارون چشماشو هم میزاره
نکنه ستاره ای بیاد یاد تورو نیاره

باران

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت3:2 بعد از ظهرتوسط امیر | |

توی باغا گل سرخی توی آسمون ستاره
جایی رو سراغ ندارم که نشون از تو نداره

تاریخ تولد تو توی دفتر حسابم
شب که چشمامو میبندم باز نمیذاری بخوابم

عکس تو جور عجیبی توی چشمام میدرخشه
دیوونم خدا میدونه کاش خودش منو ببخشه

توی تابستون نسیمی آفتابی توی زمستون
تو همونی که گرونه نمی آد به دستم آسون

وقتی من تو آسمونم تو توی راه زمینی
مشکل اینه چون عزیزی هرجا باشی نازنینی

سفر دور و درازت بی خبر باشه الهی
بی خبر من و گذاشتی ولی نه تو بیگناهی

قیمت نگاه نازت خیلیه مث صداقت
مث خوب بودن تو سختی واسه اثبات رفاقت
 
توی خرداد گل یاسی توی آبان گل مریم
چه شکنجه قشنگی میکُشی منو تو کم کم

چه تفاهمی تو عاقل دل من مات و دیوونه
درمونم دست چشاته اینم آخرین بهونه

دل تو یه وقتی سنگه یه روزم مث بلوری
شبا گاهی قرص ماهی یه روزم یه تیکه نوری

حوصله که داشته باشی دو سه جمله میگی گاهی
اما میلِت که نباشه نمیدی حتی نگاهی

چون غروب خیلی قشنگه تو خود خود غروبی
چی بگم قحطی واژه ست هرچی هستی خیلی خوبی

عکس نازتو گذاشتم گوشه ی سفید دفتر
تا دیگه هیچکی نبینه یکی کمتر باشه بهتر

مث آسمون عجیبی شبی آبی شبی قرمز
ولی هر رنگی که باشی من و دوس نداری هرگز

یه روزی میشی یه دریا فرداش اما مثل کوهی
هرچی که دلت میخواد باش هرجا باشی باشکوهی

پر از اسم قشنگت صفحه صفحه ی کتابم
به همون تعداد اسما تو ولی دادم عذابم

لااقل خوب شد که لطفی کردی و واسم نوشتی
معنی حرف تو این بود که مطیع سرنوشتی

دلمو دادم به دست تو برای یادگاری
قابلی نداره بردار میدونم دوسم نداری

وقتی که بارون میگیره چشام از عشق تو خیسه
دل برات به قول سهراب زیر بارون مینویسه...

 

باران 

تنها آرزوم همینه تا یادم نرفته راستی
کاش یه روز بهم بگی که من همونم که میخواستی...

رسپینا

+نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت11:27 بعد از ظهرتوسط امیر | |

پست امروز یه جمله است با هزار هزار معنی

 

همیشه هر آنکه عشق توست عاشق تو نیست

 

عشق

 

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت1:25 بعد از ظهرتوسط امیر | |


کفش هایم کو؟
چه کسی بود صدا زد "سهراب"!
آشنا بود صدا  مثل هوا با تن ِ برگ
مادرم در خواب است
و "منوچهر"
و "پروانه"   و شاید همه ی مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ِ
                                    ثانیه ها میگذرد.
و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا
                                            می روبد

باران


بوی هجرت می آید:
بالش من پُر ِ آواز ِ پَر ِ چلچله هاست
صبح خواهد شد
و به این کاسه ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد

باید امشب بروم

من که از باز ترین پنجره با مردم این ناحیه
                                     صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سَر ِ یک مزرعه
                                  جدی نگرفت
چیزهایی هم هست   لحظه هایی پُر ِ اوج:
(مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟)


باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را
که به اندازه تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه
که همواره مرا
          می خواند
یک نفر باز صدا زد "سهراب"!
کفشهایم کو؟!

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت3:46 بعد از ظهرتوسط امیر | |

بی تو   مهتاب شبی   باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم   خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهان خانه ی جانم / گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید :
          یادم آمد که شبی با هم از آن کوجه گذشتیم
          پر گشودیم ودر آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو  همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من   همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه
            فرو ریخته در آب
شاخه ها
           دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ!
یادم آید تو به من گفتی:
--"از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب  آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
           باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی   چندی از این شهر سفر کن!"
با تو گفتم:"حذر از عشق؟! - ندانم
سفر از پیش تو؟   هرگز نتوانم  نتوانم!
روز اول   که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی   من نرمیدم   نگسستم..."
باز گفتم که "تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم   همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم   نتوانم!"
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب  ناله ی تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم   نرمیدم
رفت در ظلمت غم   آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو اما   به چه حالی
                      من از آن کوچه گذشتم...

مهتاب

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت0:42 قبل از ظهرتوسط امیر | |